پیام های آموزشی

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:زندگی مثل یک کلاف کامواست، از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود، بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود، یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 7:59  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 7:54  توسط فاطمه   | 

هر شب خودتان را محاکمه کنید که آیا امروز یک کاری کردید که دل کسی شاد بشود ؟
و نفع شخصی نداشته باشد و صرفاً بخاطر دل دیگری بوده باشد؟

آیا یک لبخندی زدید و یا محبتی کردید که دل کسی را گرم کرده یاشید؟
و یا دستی برای کمک دراز کردید که صرفاً بخاطر خدا بوده باشد؟ 

استاد الهی قمشه ای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 7:53  توسط فاطمه   | 

مشکل ما در فهم زندگی ست...
لذت بردن را یادمان ندادند!
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روز هایی هستیم که بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل می دهند... مدرسه...دانشگاه...کار...
حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم , بدون لذت از مسیر!!
غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند...
انگار حتما باید آسمان به زمین بیاید یا باید اتفاق خاصی بیفتد یا معجزه ای رخ دهد تا از زندگی لذت ببریم!!!
گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموشمان می شود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد...
عده ای از امر و نهی پدر کلافه می شوند و بعضی در آرزوی شنیدن صدای پدر...
عده ای از باب میل نبودن غذا به جان مادر غر می زنند و بعضی در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب...
همیشه شاکی هستیم انگار!
از گرما می نالیم
از سرما فرار می کنیم
در جمع از شلوغی کلافه می شویم
در خلوت از تنهایی بغض می کنیم
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم
آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم!!

هی فــــلانی...
زنــــــدگی شاید همین باشد!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 7:35  توسط فاطمه   | 

دخترم !


در زندگی به هیچکس اعتماد نکن...!!!
آینه با تمام یک رنگیش

دست چپ و راست را به تو اشتباه نشان می دهد....!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 19:35  توسط فاطمه   | 

در مـسیــر زنــدگیت " یــافتــه هـایت " را بـــا " بـاخــتــه هــایت "
 
مقـایســـه کن ، اگــر خــدا را یــافتــه ای ،
 
فــرامــوش کن آنـچـــه را بـاختــه ای.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 14:41  توسط فاطمه   | 

مواظب باش به چه کسی اعتماد می کنی....

شیطان هم زمانی فرشته بود.....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 6:35  توسط فاطمه   | 

«اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ اَهْلَ الْعَفْوِ وَ

الرَّحْمَةِ وَ اَهْلَ التَّقْوی وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُک بِحَقِّ هذَا الْیَوْمِ الَّذِی جَعَلْتَهُ

لِلْمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمحَمَّد صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ کرامَةً

وَ مَزیداً اَنْ تُصَلِّی عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ اَنْ تُدْخِلَنِی فی کلِّ خَیْر

اَدْخَلْتَفیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ اَنْ تُخْرِجَنی مِنْ کلِّ سُوء اَخْرَجْتَ مِنْهُ

مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد صَلَواتُک عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُک خَیْرَ ما

سَئَلَک بِهِ عِبادُک الصّالِحُونَ وَ اَعُوذُ بِک مِمّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُک

الْمـُخْلَصُونَ».


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 8:41  توسط فاطمه   | 

چه آزمون دشـــواریست...
 
قلبت را در سمت "چ...پ " بگذراند و بگویند" به راه ر..ا...س...ت برو"
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 0:56  توسط فاطمه   | 

مولای من ..
عیدت مبارک آقا ..
تبریکی خالصانه دارم به محضرت مولاجان :
اهل زمین م :
تبریک گرم مرا در روزهای گرم تابستان دنیا از این
گوشه ی هستی قبول کن ..
می خواستم برای دست بوسی : خدمت ت بیایم ..
و با دسته گلی از جنس عشق : تبریک م را تقدیم ت کنم اما : ...
افسوس ..
آن چنان پاکان و صالحانِ زمین بر حریم خانه ات در حال طواف اند که شرم از آمدن دارم که مبادا بزم عاشقانه ی دوستدارانت را به هم ب
زنم ..
کاش دوران غیبت طولانی تو هم مثل امروزی به دقایق
آخر می رسید ...
حسرتش بر جانم نشسته که :
روزی بیاید و با صدای مبارکت اذان بگویی و مرا غافلگیر کنی ..
هر چند من که هر لحظه در انتظار آمدنت هستم :
من که هر لحظه دلم برای شنیدن صدای اذان آسمانی ات :
لحظه شماری می کند ...
اما با دیدارت یقینا مرا غافلگیر می کنی ..
میدانی چرا ؟
من که چهره ی دلربای ترا ندیده ام مولاجان ..
فقط میدانم زیبارویی :
آن چنان که
قرار از دل عاشقانت می بری :
به انتظار همین یک صحنه ی عاشقانه هم که شده :
منتظرت می مانم ..
تا بیایی : ... اما به گمانم :
روز آمدنت هم : نمی توانم بر صورت دلربایت : نگاهی کنم ...
که من : سالها ترا ندیده عاشقی کرده ام :
و ... به
دیدارت : به برق لبخندت یقینا :
جان را فدا خواهم کرد ..
آرزویی آسمانی دارم برایت :

در این لحظه ها که فطرِ اهل زمین نزدیک است :

خدایا به برق لبخند دلربای مهدی :
زندگی اهل زمین را به وجود "مهدی " روشن گردان ..
و روزه د
ارانِ " غیبت مهدی " را به نمازی عاشقانه در فطرِ
ظهورش میهمان کن ...

http://img.tebyan.net/big/1391/05/20120814154447192_eidefetr-main09.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 17:17  توسط فاطمه   | 

سه نور آمد به عالم پر ز احساس

معطر هر سه از عطر گل یاس


سه نور تابناک اسمانی

حسین بن علی .سجاد و عباس(ع)

.....میلاد عاشقان دشت کربلا مبارک.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 23:42  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:34  توسط فاطمه   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:31  توسط فاطمه   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:31  توسط فاطمه   | 

              دلت را بتکان غصه هایت که ریخت توهم همه رافراموش کن!                     

دلت رابتکان اشتباه هایت که افتاد روی زمین،بگذارهمان جاباقی بماندفقط ازلابه لای

  اشتباه هایت یک تجربه بکش بیرون قاب کن وبزن به دیواردلت....دلت رامحکم ترکه بتکانی

تمام کینه هایت هم میرزد تمام ان غم های بزرگ وهمه ی حسرت هاوآرزوهایت........ حالا

آرام تر،آرام تربتکان!تاخاطره هایت نیفتد تلخ یاشیرین،چه تفاوت میکند!خاطره ، 

 خاطره استبایدباشد باید بماند....

عزیزم خانه تکانی دلت مبارک!!!



+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 23:32  توسط فاطمه   |